روز بهشتی شهریور تهران با عطر اسفند

مجله فارس پلاس؛ نعیمه جاویدی: «ابوالفضلم به آغوشم برگشت. پلاک او را به من دادند؛ پلاک افتخار من است.» این‌ها را مادر شهید «ابوالفضل کلهر» می‌گوید. شهیدی که پس از ۳۶ سال چشم به‌راهی مادر، حالا دوباره به آغوش او بازگشته است. پدر شهید کلهر اما گویی سال‌ها داغ فرزند و غم مضاعف بی‌خبری و دوری، تکیده‌اش کرده است. اشک‌­های پدرانه‌اش جمله معروف «مردها که گریه نمی‌کنند» را از اعتبار ساقط می‌کند. حال پدر چقدر شبیه آن مصرع است که: آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا…

پیکر ۱۳۵ شهید تازه تفحص شده در حالی تشییع می­ شود که خانواده شهدای مفقودالاثر با بارقه امید شناسایی شدن پیکر شهید کلهر پس از ۳۶ سال، امیدوارانه این کاروان را همراهی می‌کنند. حضور خانواده شهدای مدافع حرم که چشم ­براه پیکر شهدایشان هستند هم گویی امتداد چهره شهادت است.

 

من هم چشم براه بودم

یک شاخه گل گلایل گلبهی در دست گرفته است. به نرده‌های خطوط اتوبوس‌های تندرو میدان انقلاب تکیه داده و روبه‌روی دانشگاه تهران مشغول خواندن زیارت عاشوراست. دور از همه هیاهوها. این دهمین مراسم تشییع شهدایی است که «لیلا تقی­ پور» در آن شرکت می‌کند. از علت علاقمندی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌اش به این مراسم می­‌گوید: «۸ سال از پسرم دور بودم. این دوری امانم را بریده بود. به شهدا متوسل شدم. شکرخدا نتیجه گرفتم و پسرم را به من برگرداندند. حالا که حاجت‌روا شده‌ام هربار برای تشکر از شهدا می‌آیم. فقط ظاهرم کمی متفاوت است اما می‌بینم که از اقشار مختلف برای ادای دین به شهدا می‌­آیند.»

 

سرباز و عکاس­ باشی

روی اتیکت لباسش نوشته شده است: سرباز وظیفه «سزاوار» با یک دوربین حرفه‌­ای مشغول عکاسی است و می‌گوید: «دخترم بیمار بود. تقریبا می‌توانم بگویم که مرده به دنیا آمد. به شهدا متوسل شدم و خدا هم این توسل را بی‌‌پاسخ نگذاشت. شغلم عکاسی است. امروز نوبت من نبود اما دلم اینجا بود. شکرخدا شهدا طلبیدند. دوستم به من گفت می‌توانی به جای من بیایی؟ من هم با وجود اینکه می­‌توانستم بروم خانه، با علاقه آمدم اینجا تا این برنامه را پوشش دهم. بهترین عکسی که گرفته‌­ام عکس یک پدر شهید با پرچم مرگ بر آمریکا و عکس شهدایش است.»

 

توصیه­ راننده ترانزیت

راننده تریلی است؛ راننده  ترانزیت. «حبیبه سادات سجادی» پیش از این هم رودر‌روی «فارس پلاس» نشسته بود و از شغلش برایمان گفته بود. دوربین را که دستمان می­‌بیند، سریع جلو می‌­آید و می‌گوید: «دشمن بداند تا آخرین نفس ایستاده­‌ایم. خستگی در من راه ندارد. من انقلابی‌‌ام. انقلابی باید قدرت تحمل سختی‌ها را داشته باشد. روزهای سخت­‌تر از این کم ندیده‌­ایم. مردم و مسئولان باید باهم پشتیبان این انقلاب باشیم. اصلی‌ترین پشت و پناه و ضامن حفظ انقلاب، خون همین شهداست. جوان­‌های رشیدی که یک روز روی پاهای خودشان به جبهه رفتند و امروز با عزت و احترام روی دست مردم تشییع می­‌شوند.»

 

تو بگو چه کنم بابا؟!

روی جدول سیمانی یکی از نرده­ های منتهی به خیابان انقلاب ایستاده است. کیف‌دستی کوچکش را باز می­ کند. دستمال سفیدرنگش را برمی­‌دارد. اشک­‌های صورتش را پاک می‌­کند. زن دیگری کنار او ایستاده است با دختر کوچکش. زن بین هق‌هق اشک، توان حرف زدن ندارد. از آن یکی می­‌پرسم این خانم هم چشم ­براه است، مادر یا خانواده شهید است؟ سر تکان می‌­دهد و می‌گوید: «نمی‌­دانم، ما هموطنیم.» زن کمی آرام شده و می‌تواند صحبت کند: «همیشه می‌آیم. هر وقت انقلاب به حضور ذره‌­ای مانند من نیاز داشته باشد، می‌­آیم. این بار اما آمدنم از سر شرم است و شرمندگی.» می‌پرسم اشک‌هایت هم؟ پاسخ جالبی می‌دهد: «مادرهایشان آنها را لای پر قو بزرگ کردند.  حالا آنها را این طور میان این جعبه ­ها می‌بینند.» حس مادرانگی‌­اش او را به اینجا کشانده و می­‌گوید: «با خودم فکر می‌­کنم اگر این شهدا که به بیان قرآن زنده هستند با مردم و مسئولان صحبت می‌کردند درباره وضعیت فعلی جامعه ما چه نظری داشتند؟ خدا کند شرمنده نباشیم.» کانکس صدا و سیما که نزدیک او قرار دارد، گلچینی از صحبت‌­های فرزندان شهدای مدافع حرم را پخش می‌کند. دختری که می‌گوید: «از بابا دلگیرم چون نیامد و هدیه روز پدر که برایش خریده‌ام را از من نگرفت. حالا من با آن هدیه چه‌کار کنم، مهم‌تر از آن با دلم که اینقدر برایش تنگ می‌شود؟» دستمال سفید صورت خیس از اشک زن را در آغوش می­ کشد.

 

دمام زنی تا «بهشت»

چند گروه شده‌اند تا کم نیاورند. تمام طول مسیر تشییع پیکر۱۳۵ شهید تازه تفحص‌شده و گمنام دمام‌زنی می‌کنند. از میدان انقلاب، دانشگاه تهران تا خیابان حافظ از پل کالج تا خیابان وحدت اسلامی و مقصد آنها «بهشت» است؛ معراج شهدا در خیابان بهشت. گویی تابستان از نو هوس گرمای خرماپزان و تیرماه به سرش زده. از آسمان آتش می‌­بارد. روز گرمی است اما دمام‌زنان خیسِ عرق، مردانه پیکر شهدا را همراهی می‌کنند. گلاب‌پاشان هم به کمک جمع و آنها می‌­آیند. ترکیب آب و گلاب خنک را مدام روی سر تشییع‌کنندگان، افشره می‌کنند. خودشان اما خیس عرق باقی می‌مانند. کسی نیست که آنها را از این خنکا بهره­‌مند کند. به یکی از آنها می‌گویم پس خودتان چه؟ می­‌گوید: «دل من با شفاعت شهدا خنک می‌شود. مگر آنها کم زیر آفتاب داغ هویزه، شلمچه، فکه بودند. تشنه نبودند؟ بودند. خسته نمی‌شدند، می­ شدند. اما میدان را خالی نکردند. حالا قدم به قدم راه می‌­روم و در حد توانم خدمت می­‌کنم تا سر سوزن مهر و محبت آنها را جبران کرده باشم.» نامش را نمی­‌گوید: «این کاروان همه گمنام­ند، می­‌خواهم همرنگ با آنها باشم.»

 

زهرا خانم اسپندی

همیشه هست. با یک گونی کوچک اسپند، منقل و ذغال‌هایی گداخته که آماده دود کردن اسپند هستند. نامش «زهرا نیاززاده» است. در محله سکونتش به «زهراخانم اسپندی» معروف است. بزرگترین هیئت نونهالان حسینی را در خانه‌­اش برپا می‌­کند. در و دیوار خانه‌اش تقویم مذهبی محله است. در اعیاد اهل بیت(ع) چراغانی و در شهادت‌ها سیاهپوش می‌­شود. در مناسبت‌­های ملّی و مذهبی کوچه را خودش به تنهایی تزیین می­‌کند. به افتخارات او باید حدود ۳۰ سال پرستاری بی‌وقفه از همسر بسترنشین او،  آقا نادر را هم اضافه کرد که به تازگی به رحمت خدا رفته است. مردی که تنها چشم‌هایش حرکت می‌کرد و زهراخانم از گردش چشم­‌های مرد خانواده متوجه می ­شد، الان چه نیازی دارد؟ موافق است یا مخالف و … از همان روزهای نخست انقلاب و جنگ، آنقدر حضورش فعال بوده که آنهایی که پای ثابت نمازجمعه، راهپیمایی‌­ها و تشییع شهدا بوده‌­اند او را می‌شناسند. مانند مادر شهید «غلامرضا خان‌آبادی» که فرزندش سال ۱۳۶۰ شهید شده است. دخترش ویلچر مادر را هل می­ دهد. او را به بساط اسفند زهرا خانم می­ رساند تا مبلغی برای تامین مخارج هیئت کودکان که در خانه زهرا خانم برپا می‌شود، به او بدهند. 

 

جانباز شد اما پشیمان نه!

«افتاد که افتاد که افتاد تا یک سال و چهار ماه قبل که شهید شد.» این روایت «فاطمه میثاقی» مادر جانبازی است که فرزند جانباز و بسترنشین‌اش اخیرا به شهدا پیوسته است. به گفته خودش تظاهرات، راهپیمایی و مراسم تشییعی نبوده که از آن جامانده باشد. از خدمت به جوانش می­‌گوید که به گفته خودش گاهی چند شبانه‌­روز بی­ آنکه پلک روی هم بگذارد تا ۵۷ سالگی پرستاری‌اش کرد. کمرش خمیده است. به زحمت راه می ­رود. هر ۲۰، ۳۰ قدم می‌ایستد، نفسی تازه می‌کند و دوباره ادامه می­‌دهد. پشیمانی در قاموسش راه ندارد: «پسرم را منافقان از خدا بی‌­خبر به آن روز انداختند. آنها باید پشیمان و شرمنده باشند.» ماجرای جانباز شدن فرزندش را این­ طور روایت می‌کند: «اوایل انقلاب پسرم در صف نفت ایستاده بود. یک خانه تیمی و کمونیستی آن حوالی بود. یکی از منافقان به امام خمینی(ره) توهین کرده بود. پسرم اعتراض کرد که توهین و فحاشی برای چه؟! آن منافق اسید را سرتاپای بدن پسرم پاشید. از همان روز از پا افتاد و بسترنشین شد اما یک لحظه هم پشیمان نشد. ما نفسمان به نفس انقلاب بند است.»

 

به وقت ارادت به شهدا

کرکره ­هایی که به احترام تشییع شهدا پایین کشیده می­ شوند؛ این وصف راسته پارچه‌فروشان حوالی چهارراه ولیعصر(عج) تا پل کالج است. «رضا ابراهیمی» اما مقابل در مغازه‌­اش ایستاده است. ماشین  حامل پیکر شهدا که عبور می‌کند. سرش را به نشانه احترام پایین می‌آورد و دست ادب روی سینه می‌گذارد. لباس مشکی پوشیده است: «شنیدم پیکر شهدا تشییع می‌شود به احترام آنها و سیدالشهدا(ع) مشکی پوشیدم.» از حال و هوای معنوی خیابان انقلاب می‌گوید: «سال‌هاست اینجا هستم. این خیابان بارها چنین صحنه­ های معنوی به خود دیده است.» مردم را می‌ستاید: «وحدت و عزت مردم در چنین مراسم‌هایی برایم جالب و محترم است. هربار که شهیدی آورده‌اند این مردم هم عاشقانه به استقبال و بدرقه آمده‌اند.» مدتی که بیرون مغازه ایستاده چند مشتری می‌ایستند و ویترین مغازه را تماشا می‌کنند. اما تا سیل جمعیت و شهدا هست، کاسبی را تعطیل کرده است: «بازار کسب و کار این روزها خراب است اما الان وقت ارادت به شهداست. روزی ما هم دست خداست.» تجربه حضور در جبهه و جنگ را نداشته است اما برای خدمت به فرهنگ شهامت و شهادت، راهکار خودش را دارد: «همیشه سعی کرده‌ام راه آنها را ادامه دهم؛ اینکه با خودم فکر کنم اگر یک شهید جای من بود در چنین موقعیتی چه راهی را انتخاب می­ کرد و چه کاری انجام می­ داد؟»

 

ساندیس ­هایم را خودم می­ خرم

خیابان وحدت اسلامی، محدوده پل حسن­‌آباد تا خیابان فرهنگ به جز راسته‌های فروش لوازم چوبی و مبلمان به راسته مغازه‌های معجون فروشی‌­اش هم معروف است. اگرچه بین راه، ایستگاه‌های صلواتی مردمی و ستادی با توزیع آب خنک و شربت از تشییع‌کنندگان پیکر ۱۳۵ شهید گمنام پذیرایی می­‌کنند اما بعضی این محدوده را برای استراحت کوتاه بعد از پیاده‌­روی نسبتا طولانی زیر آفتاب تند شهریور  انتخاب کرده‌­اند. با عجله سفارش می‌دهند و مدام به فروشنده تاکید می‌کنند: «لطفا زود آماده بشه! نمی‌خوریم، می‌بریم.» منظورشان بستنی، معجون یا نوشیدنی­ خنکی است که سفارش داده‌اند. یکی از فروشنده‌ها به مشتری خودش می‌گوید: «حاجی قدمتان سر چشم! ما که از خدامونه مغازه رونق داشته باشه اما مگه بین راه از مردم پذیرایی نمی‌شد؟» همان مرد سن و سال‌داری که حاجی صدایش می‌­زند، می‌­گوید: «بابا جان! تا دلت بخواهد از مردم پذیرایی می‌شد اما مناعت طبع آنها دیدنی بود. من خودم پسر جوانی را دیدم که رفت از کیوسک روزنامه‌فروشی آب معدنی خرید و می‌گفت: من آب و ساندیسی که می‌خواهم بنوشم را خودم می‌خرم. آنهایی که می‌گویند این ملت برای ساندیس خوردن می­ آیند، بنشینند کرایه تاکسی این مسیر از انقلاب به پل کالج تا خیابان بهشت را حساب کنند، دست­‌کم نفری ۶هزار تومان می‌شود. پس پولی عاید مردم نمی‌شود. از ساعت ۹صبح تا همین حالا که حدود یک ظهر است داریم پابه‌پای این کاروان پیاده می‌آییم تا بگوییم پابه‌رکاب شهداییم. ما ملت انقلابیم. جان می‌دهیم، پول یک بطری آب و کمی انرژی برای پیاده‌روی که چیزی نیست.» فروشنده دستی به محاسنش می‌کشد و می‌گوید: «شیر مادرش حلالش!» بعد می‌­گوید: «هزینه این خوراکی‌ها را اگر به کرایه تاکسی‌­هایی که گفته اضافه کنید که رسما به خرج هم افتاده‌­اید.»

 

از آبنبات تا چای روضه

 پیرمرد اول سهم نوه اش را می‌دهد و می‌­گوید: «این هم جایزه زینب خانم که پابه‌پای ما آمد و بی‌تابی نکرد.» چشمان دخترک بین رنگ­ گلوله‌های رنگین بستنی می‌دود. می‌خواهم از این خانواده عکس بگیرم اما پیرمرد مودبانه مخالفت می‌کند: «اگر زحمتی نیست، عکس نگیر باباجان! فردا ۱۰ تا آدم مغرض و چندتا آدم بی‌خبر این عکس را با یک توضیح اشتباه پخش می‌کنند و ذهن مردم را مشوش می‌کنند.» بیراه هم نمی‌گوید. روایت‌های نادرست و برداشت‌های شتاب‌زده در فضای مجازی چنین احتیاط‌هایی را هم می‌طلبد. با این حال یاد آن پدر جوان و دختر خردسالش می‌­افتم که در خیابان انقلاب برای استراحتی کوتاه نشسته بودند. دخترک با ذوق آبنباتی که پدر برایش خریده بود را می‌خورد. پدر جوانی که می‌گفت: «آن یکی دخترم هم آمده است. نفس تازه کنیم خودمان را به آنها می‌رسانیم. مطمئنم شیرینی این آبنبات از کام و ذهن دخترم پاک نخواهد شد، درست مثل شیرینی چایی‌های روضه‌­ای که در کودکی در هیئت می‌خوردیم.»  

 

دریایی از بدرقه

اینجا دریاست. دریایی از حس­ های بی‌­آلایش. اینجا کسی مردم را رصد نمی‌­کند که بنابه منافعی بخواهند خودی نشان بدهند و نظری را به خود جلب کنند. پیاده‌روی رسما از ساعت ۱۰ آغاز شده و ساعت ۱۳ به پایان رسیده است؛ ۳ ساعت در گرم‌ترین ساعات روز. تابوت شهدا را در بخش های مختلف معراج شهدا در ۲ بخش ویژه بانوان و آقایان قرار داده‌اند. مردم گل روی تابوت می‌گذراند. با اشک وگلاب  تابوت ها را تر می‌­کنند. پارچه‌هایی را به تیمّن به تابوت شهدا می‌کشند و تبرک می‌­کنند. بعضی با خودکار جمله‌های جالبی روی تابو­ت‌ها می‌­نویسند. مانند «از شهادت تا شفاعت»، یا آرزوی پدر شهید بیات که از شهدای گمنام می­ خواهد سلامش را به پسر شهید مدافع حرمش برسانند و جمله ­های بسیار دیگر. پدری با فرزند نوزادش آمده است. جوانی چفیه روی صورتش انداخته و روی آسفالت داغ کنار پیکر شهدا روی زمین نشسته است. جانبازی که پاهایش در فتح خرمشهر از  ران قطع شده است. مادری که اشک می‌­ریزد و نجواکنان صورتش را نزدیک تابوت یکی از شهدای گمنام می بردو می‌گوید: «بمیرم برای مادرتان که مثل من چشم براه است. چشم­ براهی بد دردی است ننه!»

 

 رفقا شناسایی ­ام کنید

بین همه نجواها اما حال یک نفر از همه جمعیتی که برای دیدار با پیکر شهدا آمده‌­اند از همه غریب‌تر است. مردی که بدنش در آغوش یک عکاس می‌­لرزد از گریه. هیبت مردانه‌­اش پشت اشک‌­های معصومانه­‌ای که بی‌شباهت به گریه کودکان درمانده نیست، گم شده است. دنبال خودکار می‌گردد تا روی تابوت‌ها جمله‌ای بنویسد. کسی خودکار ندارد همین بهانه می‌شود تا خودکارم را امانت بدهم و چند سئوال بپرسم. از عکاسی که همراه اوست می‌پرسم که چه نسبتی با هم دارند و اینکه لرزش بدنش سوغات کدام عملیات است؟ پاسخش جالب است: «چند سال است که او را می‌شناسم اما نمی‌دانم کیست. در همین مراسم‌های تشییع متوجه احوال خاص او شدم و سلام علیک پیدا کردیم. اما نه خودش حرفی درباره خودش می‌زند نه من دلم آمد حریمش را بشکنم.» می‌خواهم از خودش بپرسم اما حق با همان عکاس است؛ اهل حرف زدن نیست. حرف نمی‌زند اما حتما در نوشته‌هایش چیزی هست که بتوان سر حرف را با او باز کرد. انقدر دست­‌هایش لرزیده که به زحمت می‌توان ۴، ۵ کلمه‌ای که نوشته را تشخیص داد. نوشته‌هایش را امضا کرده و تاریخ زده است. به زحمت متن  را می‌خوانم: «رفقا این رفیق جامانده…» جلو می‌روم و می‌گویم: «اشک‌هایتان برای جاماندن از رفقایتان است، جاماندن انقدر دردناک است؟» بغض می‌کند و می‌پرسد: «نیست؟!» می‌پرسم: «این لرزش یادگار کجاست؟» می‌پرسد: «چه فرقی می‌کند؟» می­‌پرسم: «فرق نمی‌کند؟!» می‌گوید: «کردستان.» می­‌گویم: «شبیه جامانده ­ها نیستید؛ اینطور که من می‌بینم انگار با رفقایتان گره خورده‌اید. عجین شد‌ه‌اید. این کافی نیست؟» می‌گوید: «تا نفس آخر تا رسیدن به آنها ادامه می‌دهم. زندگی من همین رفقایم هستند. موقع جنگ در محله ما مدام شهدا را تشییع می­ کردند. بعد از جنگ رفتم گروه تفحص. پیکرها را به خانواده‌ها می‌رساندیم. بعد هم به گروه شناسایی شهدا از روی DNA استخوان­‌ها پیوستم. تمام فکر و ذکرم این است که یک روز شهدا این رفیق جامانده‌شان را شناسایی کنند. بدون آنها نفسم می‌گیرد.» نامش را می‌پرسم و می‌گوید: «چه فرقی می‌کند، خادم‌الزهرا(س).» می‌رود سراغ تابوت‌های دیگر. جامانده گمنام را باید با حس و حال خالصانه‌اش تنها گذاشت با رفقایش…

 

انتهای پیام/

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *