دیگر سیگار نمی کشم

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، شاید خیلی از ما عادت کرده ایم وقتی می‌خواهیم از خصوصیات یک شهید بدانیم و اینکه چگونه زندگی می‌کرده، بشنویم او انسانی کامل بوده و هیچ رفتار نفسانی در او بروز نمی کرده است. اما شهدا افرادی بودند که در کنار تمام محاسن و کردار خوبی که داشتند بعضا به عادات و رفتاری مبتلا بودند که خیلی دیگر از آدم ها ممکن است به ان مبتلا باشند. آنچه شخصیت یک شهید را از دیگران تمیز می‌دهد اراده کنار گذاشتن رفتارهایی است که اشتباه است. خیلی از انسان ها غرق در یک زندگی مادی و روزمره خود هستند اما شهدا روز به روز در جهت کمال جلو می روند.

آنچه خواهید خواند خاطره ایست به روایت عبدالله شیرزادی که از اخلاص میان رزمندگان جنگ و اراداه پولادین آنها این گونه تعریف می‌کند:

پس از نبرد کربلای ۵ در منطقه درگیری شلمچه بودیم که شهید پورهمت نزدیکای ساعت ۸ صبح تماس گرفت و اعلام کرد: جلسه ای با حضور فرماندهی لشکر در خصوص بررسی وضعیت و مشکلات منطقه شلمچه برگزار شده که به گزارش های وضعیت استقرار ادوات و مقدار مهمات نیاز داریم. تو باید زحمت جمع و جور کردن این گزارش را بکشی و با خودت بیاوری جلسه. بلند شدم و دست به کار شدم. پورهمت هم که خودش فرمانده گروهان ما بود، آمد و اطلاعات مورد نیاز تهیه شد. خودمان را آماده کردیم تا عصر برویم جلسه فرماندهی لشکر. وقتش که رسید، یک تویوتا وانت برداشتیم و راه افتادیم سمت مقر.

نزدیک سنگر فرماندهی که رسیدیم، دیدم پورهمیت این پا و آن پا می کند. خیلی رفته بود توی فکر و خودش را می کشید عقب؛ تا این که یک جا ایستاد و گفت: عبد الله! من نمی آیم داخل، خودت تنها برو. گفتم: حالت خوب است؟! جا میزنی؟

گفت: نه.

پرسیدم: خب، چرا پس؟ سرش را پایین انداخت و گفت: آخر من با این بدبختی ای که برای خودم درست کردم، چه طوری بیایم داخل؟! من که هنوز دستم نیامده بوده چه مرگش شده، با همان حالت تعجب پرسیدم: خب، بگو چه شده لااقل؟

گفت: بابا! با این بوی سیگارم، اگر بیایم و خواستم با فرمانده ها دست بدهم و روبوسی کنم، خیلی آبروریزی می شود. دهانم بو می دهد؟

من که تازه متوجه شده بودم و همیشه دنبال یک فرصتی می گشتم تا چند کلمه در عالم رفاقت حرفی بهش بزنم، قیافه حق به جانب به خودم گرفتم و گفتم: آخر، برادر عزیز من! مگر مجبوری؟! آن هم در این اوضاع جنگی؟! نکش تا هر جا که خواستی بروی، سرت را بگیری بالا. هنوز سرش پایین بود که دوباره گفت: خب، می گویی چه کار کنم؟ عادت کردم دیگر. آن روز تلنگر سختی خورد؛ طوری که دل خودم هم یک آن برایش سوخت؛ اما دیدم یک مرتبه با دلخوری و ناراحتی گفت: باشد، خودم درستش می کنم. و خداحافظی کردم و از دم سنگر فرماندهی برگشت و رفت.

من هم رفتم داخل و گزارش را ارایه کردم. دو ساعتی کل جلسه طول کشید. حاجی رودکی، فرمانده لشکر ۱۹فجر هم حرف زیادی برای گفتن داشت.
بعد که برگشتم پیش پورهمت، در یک نگاه دستگیرم شد که کمی به راه شده. گفتم که شاید حوصله ام را داشته باشد. نزدیکش که شدم، پرسید: ها! چه خبر شد؟ من هم پس و پیش از جلسه برایش بازگو کردم.

سرآخر گفتم: ولی جایت خالی بود.

دیدم با یک حسرتی دارد می گوید: عبدالله! از همان لحظه تصمیم گرفته ام دیگر لب به این لعنتی نزنم. اگر قرار باشد دو – سه بند توتون این همه هزینه داشته باشد، چه بهتر که دیگر نباشد؟ خوشحالی کردم و گفتم: پس خدا را شکر. ببینیم و تعریف کنیم. واقعا هم سر قول به خودش ماند و تا روز شهادت، دیگر طرف دخانیات نرفت.

انتهای پیام/ب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *