حکایت شهید ۱۹ ساله‌ای که مسجدی را احیا کرد/ جوان انقلابی که نظام شاهنشاهی را از درون شناخت

به گزارش خبرگزاری فارس از اصفهان، رسیدن به روزهای جشن پیروزی انقلاب و گذر از سی و نه سالگی یک انقلاب و رسیدن به بلوغی از جنس چهل‌سالگی، برای دانستن از شهدای این راه اگر چه خیلی دیر ولی بازهم غنیمت است، شهدایی که در تاریکی ظلم و بیداد نور ایمان در دل‌هایشان روشن شد و ثابت کردند وقتی همه بخواهند پس می‌شود همه‌چیز را تغییر داد.

گذر از خیابان‌های این شهر که هر کدام روزهای سخت و پرهیاهوی انقلاب را به خود گرفته و به نام شهدا مزین شده است، به سمت منزلی روانه‌مان کرد که داغ نبود فرزندشان چهل‌ساله و هم سن انقلاب است.

مادری خون گرم و مهربان اما خسته و همچنان داغدار به روی صندلی خوش‌آمد می‌گوید، چند سالی است که دیگر توان راه رفتن برایش نمانده و قدمی برنداشته است، با وجود آنکه خانه تازه از اسباب‌کشی فارغ شده اما عکس‌های شهید بخش مهمی از چیدمان خانه شده است، همان عکس‌هایی که از ترس گریه‌های مادر و بی‌تابی‌هایش تنها چند سال است که به دیوارها نصب می‌شود.

تا مادر مهمان‌نوازی‌هایش را کامل کند و برای سلامتی همه دعا کند، خواهر شهید هم از راه می‌رسد، شهریور ماه سال ۳۸ بود که خانواده میرمحمدصادقی دومین فرزند خود را به دنیا آورد و نامش را علیرضا گذاشت، پسری که به اذعان مادر از همان کودکی با بقیه متفاوت بود و مهربانی‌هایش شامل همگان می‌شد، مددرسان و خیرخواه دیگران بود.

مادر اگرچه می‌گوید بیماری و چندین عمل جراحی خاطرات شهید را با جزئیات از ذهنش برده اما با اشک‌هایش وقتی خواهر لب به سخن می‌گشاید تمامی روزهای ۱۹ ساله بودن در کنار فرزند شهیدش ریز به ریز تداعی می‌شود.

خواهر که معلم بوده و تنها دو سال از شهید علیرضا کوچک‌تر است شروع به صحبت می‌کند: «خانواده‌ای مذهبی و مقید به نماز و روضه هستیم، پدرم هرسال در خانه‌مان روضه می‌گرفتند، برادرم تا کلاس اول دبیرستان خواند و بعدازآن تصمیم گرفت تا به مدرسه نظام برود، دوره راهنمایی و دبیرستانش را در پیشاهنگ و سیار بود، بعد از این‌که سه سال را در مدرسه نظام گذراند، با شکل‌گیری جلسات انقلابی در خیابان ابن‌سینا و محله دردشت و مطالعه کتاب‌های دکتر شریعتی، از مدرسه نظام فاصله گرفت و نمی‌خواست دیگر تحصیلش را در آنجا ادامه دهد، آن زمان ناجی فرمانده ارتش نظامی اصفهان و رئیس دبیرستان ارتش هم بود، او گفته بود کسی حق ندارد تحصیل در مدرسه را رها کند مگر اینکه تجدید شود، برادرم با همین شرط تصمیم گرفت در امتحانات پایان‌ترم شرکت نکند تا مردود شود.»

تبعیض و اشاعه فساد و درک نزدیک ظلم‌های رژیم پهلوی در مدرسه ارتش شهید علیرضا را از مدرسه نظام دلسرد می‌کند، مهرماه سال ۵۷ شهید دیگر به مدرسه نمی‌رود و با شرکت در جلسات استاد پرورش و حاج آقا زهتاب و پخش اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی امام خمینی (ره) فعالیت‌های انقلابی خود را جدی‌تر دنبال می‌کند، بانگ فریاد الله‌اکبرهای شهید در پشت‌بام‌های منازل محله ابن‌سینا و خاطره پنهان شدن‌هایش در پشت تپه‌های کاه‌گلی قدیمی، هنوز در این شهر در جریان است.

یتیم‌نوازی شهید و انسان‌دوستی او دوباره حلقه‌های اشک را بر دیدگان خواهر روان می‌کند، دوقلوی یتیمی که با مادربزرگشان در انتهای کوچه خانواده محمدصادقی‌ها ساکن بودند، پر کردن بخاری‌های نفتی خانه‌شان و تهیه مایحتاج زندگی‌شان توسط شهید را به خوبی به یاد دارند.

صوت زیبای قرائت قرآن شهید او را هر روز پای ثابت برنامه‌های صبحگاه مدرسه کرده بود و مسجدی مخروبه در محله قدیمی‌شان را احیا می‌کند، خواهر شهید که با اشتیاق و اشک از آن روزها تعریف می‌کند: «با چند نفر از دوستانش حوض مسجد را آب کردند، دیوارها را شستند و دوباره صدای اذان را با صوت خودش از آن مسجد پخش کردند، از امام جماعت برای اقامه نمازهای مغرب و عشا دعوت گرفته بودند، آن شبی هم که به شهادت رسید تا صبح دوستانش در همان مسجد بر پیکرش قرآن خواندند.»

خواهر داستان روزی را به خاطر می‌آورد که شهید علیرضا در یکی از تظاهرات مردم علیه شاه شرکت کرده بود، آن زمان که رژیم پهلوی عده‌ای را برای سردادن شعار جاوید شاه با اتوبوس از مناطق دیگر به سطح شهر می‌آورد تا زمینه درگیری بین انقلابیون را فراهم کند، شهید با ظاهری چهارشانه و خوش‌سیما به واسطه مأموران ساواک در آن تظاهرات شناسایی می‌شود و از دست آن‌ها فرار می‌کند و به خانه بازمی‌گردد و در رختخواب می‌خوابد، زنگ در به صدا درمی‌آید و مأمور ساواک می‌گوید پسرتان را تحویل دهید، مادر می‌گوید کسی اینجا نیست و با قسمی که برای حفظ جان علیرضا می‌خورند مأمور را از خانه دور می‌کنند.

اما وقتی قسمت کسی شهادت باشد و لیاقتش را در زندگی ثابت کرده باشد، حتی از تصادفی سخت هم جان سالم به درمی‌برد تا در راهی روشن و پرامید برای انقلابی از جنس نور شهید شود.

توصیف لحظه شهادت برادر در ۲۲ آذر ماه سال ۵۷ از زبان خواهر، مادر را هم به گریه وا‌می‌دارد تا داغ روزهای تنهایی‌اش دوباره تازه شود، در یکی از تظاهرات، مأموران ساواک خلاف جهت مردم جلوی آن‌ها را می‌گیرند و با دنبال کردن شهید علیرضا و دو نفر از دوستانش در کوچه‌ای بن‌بست با اصابت گلوله مستقیم یکی از سربازان رژیم پهلوی به شهادت می‌رسد.

خبر شهادت شهید علیرضا به مادر اطلاع داده نمی‌شود تا اینکه حس مادرانه پیک پیام‌رسان این خبر می‌شود، مادر تا سپیده صبح قصد می‌کند که نماز امام زمان را بخواند و فرزندش را دوباره زنده ببیند اما به او می‌گویند که تنها برای علیرضا دعا کند، آن روز مادر به تصویری خیره می‌شود که پسرش گفته بود: «مادر این عکس برای تفت عزایم خوب است؟»

مادر امروز از راهی که فرزندش رفته راضی است و بر این باور است که خوبی پسرش را می‌خواسته و چه خوب که نیست تا غصه دنیا را بخورد.

بعداز انقلاب وقتی از خانواده شهید میرمحمدصادقی می‌خواهند ضارب را که دستگیر شده قصاص کنند آن‌ها با بخشش خود جان دوباره‌ای به او هدیه می‌کنند اما او به دلیل جاسوسی‌ها و خیانت‌هایی که قبل از این عفو مرتکب شده بود، مجازات می‌شود.

از آنجا که بعد از شهادت شهید علیرضا میرمحمدصادقی هنوز رژیم سرنگون نشده، پیکر او را به اسم یک تصادفی به خاک می‌سپارند تا از گزند نیروهای ساواک در امان بماند به گفته خواهر شهید حتی از خانواده‌ای که ارتش فرزندش را کشته بود، ۱۰۰ تومان آن زمان پول تیر هم می‌گرفتند؛ اما پس از چهلم شهید و با بلند شدن گلبانگ پیروزی انقلاب اسلامی، سنگ مزار او به نام «شهید راه حق» در تکیه میرمحمدصادقی در تخت فولاد اصفهان مزین می‌شود.

این روزها راهروهای شهر پر از عکس‌های شهیدانی است که خون بهای انقلاب شدند تا امروز عدالت و امنیت در کنار غرور و سربلندی از آنِ ملتی باشد که برای رسیدن به آزادی و استقلال، جمهوری اسلامی را پدید آوردند.

انتهای پیام/چ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *