طیف دکتر یزدی از همان اول برداشت ناصواب از اسلام داشتند/ خاطره جالب شهید محلاتی در بیت امام

به گزارش گروه حماسه و مقاومت خبرگزاری فارس، حجت الاسلام علی اکبر مهدوی خراسانی از روحانیون مبارزی بود که پیش از انقلاب منبرهای بسیاری علیه رژیم طاغوت برگزار کرد. وی جزو اولین روحانیونی بود که به دلیل سخنرانی‌اش در شب ۱۵ خرداد دستگیر شد و به زندان ستم شاهی افتاد. حجت الاسلام مهدوی خراسانی خاطرات جالبی از آن سالها دارد که در ادامه این مطلب برشی از آن را خواهید خواند: 

دستگیری و حبس در سال ۱۳۵۷

زندان چهارم من در سال ۱۳۵۷ بود. در آن سال در مسجد سجاد نارمک، خیابان مدائن در ماه محرم ده شب برنامه سخنرانی داشتم. آن موقع اوج انقلاب بود و حکومت نظامی هم اعلام کرده بودند. شب هفتم یا هشتم محرم بود که یک منبر دو ساعته رفتم و خیلی هم علیه رژیم صحبت کردم. جمعیت زیاد بود و مسجد کاملاً پر بد. در همان زمان ازهاری گفته بود که اینها پودر قرمز را در جوی‌ها می‌ریزند و بعد می‌گویند خون است. آن شب خطاب با ازهاری گفتم: «فلان فلان شده تو این همه آدم را کشتی بعد می‌گویی که اینها پودر است که در آب می‌ریزند؟» منبر روبه‌روی در مسجد بود. در همان حالی که صحبت می‌کردم ده کامیون و دو ماشین کلانتری را شمردم که رد شدند. وقتی که اینها آمدند جمعیت هم زیاد بود، مردم بلند شدند که با اینها درگیر شوند. آخرهای منبرم بود نزدیک دو ساعت صحبت کرده بودم. جوّ متشنج شد، لذا گفتم: «آقایان! تقاضا می‌کنم هیچ‌کس عکس‌العملی نشان ندهد، اینها آمده‌اند مرا بگیرند و من هم آماده هستم».

مرا از آنجا به کلانتری نارمک بردند. مرکز اصلی حکومت نظامی در خیابان پنجم نیروی هوایی بود. یک قسمت از حکومت نظامی هم در همین کلانتری نارمک بود. وقتی به کلانتری ۲ رسیدیم، متوجه شدم که دو نفر دیگر از روحانیون را هم گرفته‌اند. یکی حجت‌الاسلام حاج آقای محقق امام جماعت مسجد سجاد بود، به دلیل اینکه از من برای سخنرانی دعوت کرده بود. دیگری هم حاج آقای سید موسوی بنی‌طبا از ائمه جماعات بود. بنده زندان زیاد دیده بودم و این مسائل برایم عادی بود؛ اما این آقایان اولین بارشان بود. دیدم یک حزن و اندوهی در چهره آنها است، آن‌ شب‌ها، مردم پشت‌بام‌ها تکبیر می‌گفتند. مأموران هم اعصابشان ناراحت بود، و مشروب می‌خوردند و مست بودند. خلاصه آن شب زدم به سیم آ]ر که حالا هرچه می‌خواهد بشود و اینها را دست انداختیم.

افسری از گاردی‌ها بود که مرتب می‌آمد  می‌رفت و فحش و بد و بیراه می‌گفت. داد می‌زد که مدام می‌گویند شاه باید برود. شاه باید برود! شاه کجا برود؟ با خودش حرف می‌زد، مست بود و چیزی حالیش نبود. داد زد: «هر کسی بگوید شاه برود، من با این کلت توی دهانش می‌زنم، شاه که می‌گوید من حاضرم مذاکره کنم، پس چه بگوید؟ بگوید من غلط کردم! فلان چیز خوردم!» من به او گوش می‌دادم بعد که ساکت شد. به او گفتم: «حرف‌هایت تمام شد!؟» داد زد و گفت: «چه می‌خواهی بگویی!» گفتم: «تمام شد یا باز هم حرف داری بگویی!؟» با داد زدن گفت: «تمام شد». من هم گفتم: «شاه باید برود، با هزار دلیل شاه باید برود، کلتت را در بیاور مرا بزن.» گفتم: «تو کجا بودی روزی که [امام] خمینی اولین اعلامیه را داد و با شاه محترمانه صحبت کرد و بعد هم دوباره او را نصحیت کرد که این آمریکا یک خطر است ولی شاه رفت و در سخنرانی‌اش گفت: مه فشاند نور و سگ عوعو کند و توهین کرد». خلاصه برای برای این مأمورها کلی صحبت کردم. پانزده شانزده افسر شهربانی بودند و در حدود سی نفر هم افسران گارد حضور داشتند. آن شب کار به جایی کشید که عده‌ای از این افسران گفتند ما امشب نوبت مرخصی‌مان بوده؛ ولی نمی‌رویم.  ما این حرف‌هایی که گفتی تا حالا نشنیده بودیم. گفتم: «شما آن موقع ما را بیگانه حساب می‌کردید. امام خمینی این روزها را برایتان پیش‌گویی و ترسیم کرده بود؛ اما گوش ندادید. حالا خودتان کار را به اینجا رساندید».

آن شب ما در کلانتری بودیم. رئیس کلانتری دستور داد که از خانه‌اش برای ما غذای مفصلی آوردند. یادم می‌آید که یک مرغ درسته و بزرگی آوردند. رئیس کلانتری پنهانی ما را حتی تشویق هم می‌کرد، آن شب‌ها صدای تکبیر مردم از پشت بام‌ها بلند شد. من هم بلند شدم و خیلی جدی به این افسران گفتم:‌«بلند شوید». با تعجب گفتند: «چی!؟» گفتم:‌«برویم پشت‌بام». یکی از آنها به دیگری گفت: «این، یک دفعه از دنده یک می‌گذارد تو دنده چهار». آن شب کاری کردم که حجت‌الاسلام سید موسی بنی‌طبا یک انگشتر خیلی جالبی داشت، درآورد و داد به من و بعد هم گفت: «آقا ما مرده بودیم، اگر از این مسائل برایمان پیش نیامده بود، خودمان را باخته بودیم، اما شما اینها را پایمال کردید.»

صبح که شد ما را از کلانتری نارمک به کلانتری خیابان پنجم نیروی هوایی که مرکز حکومت نظامی شرق تهران بود، منتقل کردند. در آنجا یکی دیگر از آقایان به نام حجت‌الاسلام حاج‌آقا مقدس محلاتی به ما ملحق شد و ما چهار نفر روحانی را به اتاق سرهنگ توانا بردند. وارد که شدیم، سرهنگ توانا پشت‌میزش نشسته بود، چهار پنج افسر هم ایستاده بودند و برای آنها صحبت می‌کرد، ولی هنوز آن حالت مستی در او اندوه بود. تا ما وارد شدیم بدون مقدمه شروع به داد و بیداد کرد، معلوم بود که اعصابش له شده است، می‌گفت: «چه کردید، مملکت را خراب کردید، نفت صف، پیاز صف، بنزین صف، سیب‌زمینی صف، داد و فریاد می‌کرد». تا رسیدم دیدم که یک صندلی خالی است، فوری بدون اعتنایی به او رفتم روی صندلی نشستم.

وقتی ساکت شد من با تشر گفتم: «سرهنگ! صحبت‌هایت تمام شد!؟» برگشت  ویک نگاهی کرد، گفتم: «تمام شد یا هست!؟ اگر هست ما آماده‌ایم که بشنویم بگو». گفت: «تمام شد». بعد گفتم: «ما کردیم یا شما کردید! ما مملکت را خراب کردیم یا شما کردید! سیب‌زمینی صف، پیاز صف، چه کسی این کارها را کرد!؟» گفت: «ما کردیم!!» گفتم: «بله!» شما کردید، چرا هویدا زندان است، چرا خسروداد زندان است، چرا نیک‌پی زندان است، یکی یکی اینها را برشمردم و گفتم اینها برای چه زندان هستند، چرا اینها را زندان انداختند؟» چند اعلامیه روی میزش بود. اعلامیه‌ها را برداشت و گفت: «ببین اینها چیست؟!» من هم داد زدم و گفتم: «ای داد، ای هوار، به چه کسی بگوییم در مملکتی که متمم قانون اساسی‌اش این است که باید پنج مرجع تقلید هر حکمی که در مجلس بیاید اگر اینها تأیید کنند قانونی است وگرنه این حکم قانونی نیست. ما به چه کسی باید بگوییم اعلامیه مرجع تقلید در این مملکت جرم است!» همین‌طور ادامه دادم بعد هم نشستم و به او گفتم: «اسلحه‌ات را دربیاور مرا بزن». چنان خرد شد که سیگار درآورد به من تعارف کرد و زنگ زد چای بیاورند. گفتم: «چایت را نمی‌خورم و سیگارت را هم نمی‌کشم. فقط ما را با اسلحه بزن.» هرچه کرد و حرف زد که از دل ما دربیاورد، به او اعتنایی نکردیم. او هم وقتی دید اوضاع این گونه است یک ماشین آورد و ما چهار نفر را سوار کردند و به پادگان ارتش در عباس‌آباد – نبش شهید بهشتی فعلی – بردند.

وقتی وارد شدیم، سربازان را در وسط حیاط پادگان آموزش می‌دادند. اتفاقاً ورود ما هم‌زمان شده بود با زمانی که سربازها به دستور امام از پادگان‌ها فرار می‌کردند. سربازان یک دفعه دیدند چهار تا روحانی از ماشین پیاده شدند. یک حالتی برای این سربازان پیش آمد مثل اینکه همان جا آنها می‌خواستند از پادگان بروند یا رودرروی افسران بایستند که دیدم یک ربع ساعت نگذشته ماشین آوردند و ما را سوار کردند و از آنجا به دادرسی ارتش در چهار راه قصر منتقل کردند. دادرسی ارتش قبلاً در خیابان سرهنگ سخایی روبه‌روی شهربانی قدیم بود ولی بعداً به چهارراه قصر منتقل شد.

در آنجا یک سرهنگ خیلی مؤدب – برعکس سرهنگ توانا – خیلی متواضعانه با ما برخورد کرد و خیلی خوب هم بازجویی کرد. روز هشتم ماه محرم بود. شب تاسوعا که فردایش راهپیمایی بود – راهپیمایی عاشورا و تاسوعای آن سال کمر رژیم را شکست – ما از دو ماه قبل در جلسات متعدد برای آن راهپیمایی برنامه‌ریزی کرده بودیم. در همان هنگام که از ما به صورت تک تک بازجویی می‌شد هوا خیلی ابری و سیاه شد، لذا سرهنگ برخاست و رفت از پنجره به بیرون را نگاه کرد و گفت: «خدا کند که فردا یک برف و طوفانی بیاید تا یک نفر هم از خانه‌اش بیرون نیاید». گفتم: «سرهنگ! به تو قول می‌دهم که اگر سنگ هم از آسمان ببارد، فردا یک نفر هم در خانه‌اش نخواهد ماند.» گفت: «فردا را چه می‌بینی؟!» من هم به او، قضیه برخوردم با سرهنگ توانا را تعریف کردم و گفتم: «جناب سرهنگ، من با تو مؤدب صحبت می‌‌کنم، چون مؤدبی، من مردم را می‌شناسم، اگر شما دخالت نکنید یک خط هم به یک شیشه نمی‌افتد و از دماغ کسی هم خون نمی‌آید، من مردم را خوب می‌شناسم به تو قول می‌دهم که اگر این سرهنگ تواناها و امثال اینها نروند و احمقی نکنند، مردم راه خودشان را می‌روند و هیچ اتفاقی هم نمی‌افتد».

این سرهنگ دیگر خواب از چشمش پریده بود، گفت: «من در این شب تاسوعا خجالت می‌کشم شما را اینجا نگهدارم و از طرفی هم دوست ندارم که بقال سر محله بیاید برای شما ضمانت کند. خودتان یک چیزی بنویسید که هر موقع شما را احضار کردیم، بیایید». گفتم: «چقدر بنویسم»، گفت: «۵۰ هزار تومان». من هم نوشتم که ما از حوزه قضایی تهران بیرون نمی‌رویم و هر موقع هم که ما را احضار کردند و نیامدیم ۵۰ هزار تومان جریمه بدهیم. سرهنگ خیلی مؤدبانه و محترمانه تا دم در با ما آمد و عذرخواهی کرد و ما هم بیرون آمدیم. فردایش راهپیمایی بود و ما از قبل در جامعه روحانیت مبارز برنامه‌ریزی کرده بودیم که هر کس یک کاری انجام دهد؛ و اعلامیه‌ای هم امضا کردیم که یکی از مهم‌ترین اعلامیه‌هایی بود که کمر دستگاه را شکست. حتی خواسته شد که مردم با نیروی انتظامی درگیر نشده و کار خودشان را انجام دهند تا برنامه به طور صحیح پیاده شود و همان هم شد. آن روز گفتند که پسر رضاخان از بالا با هیلیکوپتر به جمعیت نگاه کرده بود و فهمیده بود که کارش یکسره شده است.

برنامه‌ریزی جامعه روحانیت مبارز در خصوص راهپیمایی تاسوعا و عاشورای محرم سال ۱۳۵۷

جامعه روحانیت مبارز تهران به هشت منطقه و یک هسته مرکزی تقسیم شده بود. تقریباً یکی دو ماه مانده بود به محرم که ما برنامه‌ها را شروع کردیم که محرم امسال چه بکنیم.

بنده در منطقه شرق بودم. آیت‌الله مهدوی کنی، آیت‌الله آقای عمید زنجانی، آیت‌الله امامی کاشانی، آیت‌الله تهرانی، حجت‌الاسلام شهید مقدسیان، حجت‌الاسلام آقای طاهری اصفهانی، حجت‌الاسلام آقای موحدی اصفهانی، حجت‌الاسلام آقای الهی قمشه‌ای، حجت‌الاسلام شهید محلاتی، حجت‌الاسلام آقای لاهوتی و عده دیگری در منطقه شرق فعالیت می‌کردند.

در آن جلسات در همه زمینه‌ها برنامه‌هایی داشتیم و تحلیل می‌کردیم که شرایط زمان چگونه است و ما باید چگونه باشیم. مثلاً آیا به حالت تهاجم برویم یا خیلی آهسته حرکت کنیم که زمینه برای مرحله بعدی آماده شود و بعد به یک جمع‌بندی می‌رسیدیم. در همه مناطق همین‌گونه عمل می‌کردند. نهایتاً همه این گزارش‌ها جمع می‌شد و رابط که آیت‌الله آقای مهدوی کنی و حجت‌الاسلام شهید محلاتی بودند این جمع‌بندی را می‌بردند مرکز که باز آنجا هم استاد شهید مطهری، آقای هاشمی رفسنجانی، شهی دکتر باهنر، شهید دکتر مفتح، شهید دکتر بهشتی، مرحوم آیت‌الله ملکی از شمیران، آیت‌الله موسوی اردبیلی، حجت الاسلام ایروانی و آیت‌الله سیدعلی غیوری در مرکز، تمام گزارش‌هایی که از مناطق می‌آمد را جمع‌بندی می‌کردند و بعد روی آن تصمیم نهایی گرفته می‌شد. یکی از مهمترین نتایج این جلسات، برنامه‌ریزی برای راهپیمایی تاسوعا و عاشورای سال ۱۳۵۷ بود.

یکی دو ماه قبل از محرم ما مرتب برنامه و جلسه داشتیم و اصلاً رژیم متوجه این جلسات نبود. خلق‌الله خیال می‌کردند آن راهپیمایی همین‌طور اتفاقی به راه افتاده است، غافل از اینکه یکی دو ماه روی این راهپیمایی برنامه‌ریزی شده بود. با مسئولین مساجد و ائمه جماعات هماهنگ شده بود تا روز تاسوعا با جمعیت مساجد حرکت کنند و فلان‌جا به هم ملحق شوند و اینکه در هر نقطه‌ای چه شعارهایی بدهند. در جلسات مخفی جامعه روحانیت به این نتیجه رسیده بودیم که اگر بنا باشد مردم به حال خودشان رها شوند قیام جسته و گریخته مردم باعث شهید شدن عده‌ای می‌شود و تأثیری هم ندارد، لذا آخرین نظریه این شد که نگذاریم مردم متفرق شوند و طوری برنامه‌ریزی کنیم که از یک نقطه راهپیمایی شروع شود و تمام جمعیت به طرف میدان آزادی حرکت کنند.

همان روز راهپیمایی، آقای حجت‌الاسلام ناطق نوری را دیدم که به هر گروه که می رسید شعارهای نوتور و جدیدتری را می‌گفت و اینها را به حرکت در می‌آورد و جلوتر می‌آمد و با یک نظم و حالت خاص افراد را دسته‌بندی می‌کرد با این برنامه‌ریزی آن راهپیمایی عظیم به راه افتاد و کمر رژیم شاه را شکست؛ حتی می‌گفتند: آن روز شاه با هلیکوپتر از بالا جمعیت را دیده و همان‌جا گفته بود کار ما دیگر تمام است.

نحوه صدور اعلامیه راهپیمایی محرم سال ۱۳۵۷

برنامه‌های جامعه روحانیت مبارز در تهران برای محرم آن سال بسیار مفصل بود. در طول راهپیمایی اعلامیه صادر شده توسط جامعه روحانیت مبارز نیز در بین مردم توزیع شد و یکی از اعلامیه‌های مهم صادر شده در طول انقلاب، همان اعلامیه بود که نقش عظیمی در به حرکت درآوردن مردم داشت؛ اعلامیه‌ای هم که تهیه شده بود، خیلی خطرناک بود و آن اعلامیه را همه امضا کردیم. هماهنگ کرده بودیم که نگذاریم هدایت راهپیمایی و شعار دادن به دست ساواکی‌ها بیفتد و اگر کسی آم دو خواست شعاری غیر از آن چیزی که در نظر گرفتیم، بدهد و بخواهد شلوغ کند، جلویش را بگیریم. مردم هم از ما به احترام لباس روحانیت پشتیبانی می‌کردند و شعارها به همان ترتیبی داده می‌شد که برنامه‌ریزی کرده بودیم.

امضای اعلامیه‌های ضد رژیم شاه

از سال ۱۳۴۲ به بعد صدور اعلامیه‌ها علیه شاه شروع شد. تندترین اعلامیه‌ها را خود حضرت امام صادر کردند و بعد از تبعید امام، روحانیت و وعاظ شروع به صدور اعلامیه جمعی کردند و اکثر اعلامیه‌ها را من امضا می‌کردم و مخصوصاً به آیت‌الله غیوری وکالت تام داده بودم که اگر یک وقت مسافرت بودم، هر اعلامیه‌ای که صادر شد با عنوان مهدوی خراسانی امضا نماید. بیشترین اعلامیه‌ها در ماه‌های پایانی عمر حکومت پهلوی، توسط جامعه روحانیت مبارز تهران صادر شد.

خاطره باز شدن درب منزل استاد فلسفی در روزهای پرالتهاب انقلاب اسلامی

سال ۱۳۵۷ که انقلاب اوج گرفت و دولت ازهاری حکومت نظامی اعلام کرد، درب منزل مرحوم فلسفی که همیشه به روی مبارزین باز بود، به دلایلی بسته شده بود. این کار به خاطر ترس ایشان از رژیم شاه نبود و شجاعت ایشان برای ما از زمان زندان خرداد ۱۳۴۲ ثابت شده بود؛ بلکه ایشان در آن اوضاع نابسامان بیشتر مصلحت‌اندیشی می‌کرد که نکند کسانی از عمله رژیم به داخل منزل بریزند و در این شرایط که تداوم انقلاب نیاز به عناصر انقلابی دارد، و در حالی که همه این افراد در برخی مواقع یک‌جا در منزل ایشان تجمع می‌کنند، یک دفعه به هر بهانه‌ای رژیم کسی را بفرستند و حادثه‌ای پیش بیاید؛ لذا براساس همین مصلحت‌‌اندیشی درب منزل ایشان بسته شده بود.

یک روز نزدیک بازار پیش یکی از دوستان نشسته بودم که حاج آقا کمال پسر آقای فلسفی به آن جا آمد. به حاج آقا کمال گلایه کردم و گفتم: «آقا چرا در را بست و رفت؟! سلام مرا به ایشان برسانید» و خیلی داغ برخورد کردم. به منزل که رسیدم، مرحوم آقای فلسفی زنگ زد و به بنده گفت: «آقا کمال پیغام شما را رسانده فردا می‌آیم منزل، بیا کارت دارم». فردا به منزل ایشان رفتم دیدم تک و تنها نشسته و کسی نبود، خیلی محبت کرد. گفتم: «آقا! پا شدید رفتید و در را بستید، آن هم در این موقعیت که حکومت نظامی است، شما اینجا باید پشت این مردم باشید، وقتی درب منزل شما بسته باشد، حداقل همین دوستان خود ما، این منبری‌ها حالت وحشت برایشان ایجاد می‌شود، شما که اینجا باشید ترسی نداریم، شما تکیه‌گاه ما هستید و به ما قوت قلب می‌دهید». ایشان هم گفت: «اینجا که باز باشد، مردم تجمع می‌کنند و من می‌ترسم عده‌ای از طرف رژیم بیایند بگیرند و بکشند». بنده هم گفتم: «آقا کی اعتنا کرده به حکومت نظامی، مگر اینها نگفتند از سه نفر بیشتر کسی حق ندارد تجمع کند، الان مردم سه هزار نفر، سی‌هزار نفر، بیرون تظاهرات می‌کنند و کسی اعتنا به این مسائل نکرده است، اینها دیگر دچار وحشت شده‌اند و اصلاً کاری از دست‌شان برنمی‌آید، اینها الان در فکر فرار از کشورند».

ایشان گفت: «عیب ندارد من از فردا منزل می‌آیم، فعلاً به دوستان خصوصی بگویید بیایند». بنده هم به همان دوستان خودمان زنگ زدم که فردا به منزل استاد فلسفی بیایند و آنها هم آمدند و خود به خود باز مجلس به حال اول بازگشت و درب منزل مرحوم فلسفی هم باز شد.

سفر به خمین و ابلاغ پیام مرحوم فلسفی به آیت‌الله پسندیده

در سال ۱۳۵۷ بعضی از علما در منزل واعظ شهیر استاد فلسفی به ایشان عرض کردند که ما از خمین، منزل حضرت امام می‌آییم و بعضی افراد مغرض برای ایجاد اختلاف در منزل امام از مراجع انتقاد می‌کنند. آقای فلسفی به اینجانب فرمودند که سریع حرکت کن و به خمین نزد آیت‌الله پسندیده برادر حضرت امام برو و به ایشان سلام مرا برسان و بگو که اینجا منزل امام است و رفت و آمدها هم زیاد است و حرف‌هایی که توسط افراد زده می‌شود، باید کنترل شده و حساب شده باشد تا کسی سواستفاده نکند. من هم بلافاصله به خمین رفتم و سلام ایشان را به آیت‌الله پسندیده ابلاغ کردم و پیامشان را هم رساندم. آیت‌الله پسندیده هم قول مساعد دادند و تشکر کرده و متقابلاً‌ به آقای فلسفی سلام رساندند.

طلب حلالیت از استاد فلسفی

مرحوم آقای فلسفی متوجه می‌شد که اگر ما گاهی بچگی می‌کنیم و پایمان را از گلیم‌مان درازتر می‌کنیم و از ایشان انتقاد می‌کنیم، اینها از روی دلسوزی و ارادت واقعی است که به ایشان به عنوان «زبان گویای اسلام» و عزت و آبروی اسلام داریم و این مسئله برای خود مرحوم آقای فلسفی هم جا افتاده بود.

با همه ارادتی که به ایشان داشتم، برخی اوقات گمان می‌کردم که آقای فلسفی یک رفاقت ضمنی با دستگاه و رژیم دارد که بعداً وقتی خاطرات ایشان چاپ شد و آن را خواندم متوجه حقیقت قضایا شدم. برای همین در پی گرفتن حلالیت از ایشان بودم تا اینکه به بهانه اینکه عازم مکه هستم، خدمت ایشان رفتم و گفتم: «آقا، آمده‌ام حلالیت بطلبم» یکی یکی خاطرات با ایشان را نقل کردم تا رسیدم به اینجا که گفتم: «آقا مرا حلال کنید، من یک وقت‌هایی می‌دیدم تیمسار علوی مقدم به منزل شما می‌آید و حتی از مهره‌های ساواک در اینجا رفت و آمد دارند، ما وقتی می‌دیدم اینها به منزل شما رفت و آمد دارند، با اینکه آن موقع به زبان نمی‌آوردیم؛ اما آن ته دلمان به قول معروف قلقلک‌مان می‌شد، اما الان که خاطرات شما چاپ شده، همه مسائل روشن شده است برای همین آمده‌ام تا مرا حلال کنید و عفو بفرمایید.» ایشان خندید و گفت: «من شما را می‌شناسم و می‌دانم که همه از روی دلسوزی بوده است».

تحصن در دانشگاه تهران قبل از ورود امام به ایران

قبل از ورود حضرت امام خمینی به ایران، فرودگاه مهرآباد بسته شد که ما رفتیم و در دانشگاه تحصن کردیم. یکی از نقش‌های بسیار مهم جامعه روحانیت مبارز، همان تحصن بود و به حدی اوج گرفت که از شهرستان‌ها هم آمدند. در آن تحصن آقایان مدام سخنرانی می‌کردند و علیه بختیار شعار داده می‌شد. آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله ربانی شیرازی، آیت‌الله جنتی، آیت‌الله آذری، آیت‌الله یزدی، آیت‌الله ربانی املشی، آیت‌الله طاهری اصفهانی، آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و اکثر آقایان بودند. جوّ ارعاب خیلی کم بود و ترس‌ها ریخته بود. آدم احساس‌ ترس نمی‌کرد، حتی اگر یقین می‌کرد که شهید می‌شود. قدرت ایمان بر ترس غلبه کرده بود. استاد شهید مطهری از خدمت امام در پاریس برگشته بود. خطیب محترم آقای فلسفی از ایشان سؤال کرد: آقای مطهری، چه چیزی در آنجا از همه مهم‌تر بود؟ ایشان هم فرمود: همه چیز غیر عادی است اما آنچه که به نظر من از همه مهم‌تر است این سخن امام است که فرمودند ما پیروز هستیم. این برای من از همه مهم‌‌تر است. وقتی بختیار مجبور شد قبول کند فرودگاه را باز نماید، تحصن هم پایان یافت و همه برای برگزاری مراسم استقبال از امام رفتیم.

خاطراتی از دهه فجر انقلاب اسلامی

دوازدهم بهمن ۱۳۵۷ وقتی امام وارد ایران شدند، من در ضلع شرقی میدان آزادی بالای اتوبوس برای راهنمایی مردم انجام وظیفه می‌نمودم. جمعیت آن‌قدر زیاد بود که حضرت امام نتوانستند طبق معمول از سمت راست بیایند و از سمت چپ با ماشین آمدند و رد شدند. مردم هجوم آورده بودند که امام را ببیند. از بلندگو مردم را به آرامش می‌خواندم و می‌گفتم: «مردم! اگر امام را دوست دارید، هر کس سر جای خودش باشد. اگر همه بخواهید هجوم بیاورید راه بسته می‌شود.» تا خود بهتش زهرا جمعیت بود. یک چیزی آدم می‌گوید و می‌شنود باید آن فضا را دید.

بعد از سخنرانی امام در بهشت زهرا معلوم نبود که امام کجا هستند، لذا خیلی نگران شدیم که بعد معلوم شد ایشان در مدرسه رفاه هستند. امام بعداً به مدرسه علوی منتقل شدند و مدتی که امام در مدرسه علوم بودند، شب و روز آنجا بودیم.

در همان روزهای اول برای مجلس سخنرانی به کرج رفته بودم. خبر آوردند که ارتش از قزوین حرکت کرده و به تهران می‌آید. مردم ریختند، جاده را کندند و با کیسه‌های ماسه و شن مسدود کردند. من زنگ زدم به بیت امام، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای گوشی را برداشتند، گفتم: «بنده در کرج هستم، شایعه است که از قزوین ارتش می‌آید» و قضایا را توضیح دادم ولی اییشان خیلی آرام و راحت گفتند: «آقای مهدوی! ما یک جان داریم آن را هم در راه خدا وقف کرده‌ایم، آخرش شهادت است. احدی‌الحسنین است، هرکس می‌خواهد بیاید. مایک جان داریم و در راه خدا از قبل آماده کرده‌ایم».

پس از ورود امام خمینی به ایران، گروه‌های مختلفی به دیدار ایشان می‌آمدند. امام از همان اول گروهک‌ها را به حساب نمی‌آوردند و چون از اول اینها را می‌شناختند، می‌فرمودند اینها آمریکایی هستند.

در آن روزهای اول پیروزی انقلاب، بیشتر کار من سخنرانی بود گروهک‌ها در کارخانه‌ها کارگران را تحریک به اعتصاب و تعطیل کردن کارخانه‌ها می‌کردند. گاهی دختران و زنان را به کارخانه‌ها می‌فرستادند که بروید و حقتان را بگیرید، چرا باز رفته‌اید و کار می‌کنید، فلان کارخانه مال خودتان است و اینها را وادار می‌کردند که تولید بخوابد؛ از آن طرف هم می‌گفتند که ارتش لازم نداریم، سپاه هم که می‌خواست تشکیل شود اینها می‌گفتند چماق به سرتان می‌آید. حجاب هم که می‌خواست رعایت شود می‌گفتند: یا روسری یا توسری.

از کارخانه کوکاکولا، زنگ زدند که عده‌ای از دختران آمده‌اند و به تحریک آنها، کارگران دست از کار کشیده‌اند. به آنجا رفتم و گفتم: «بیت امام به حقیر مأموریت داده است،‌ آقایان! تا حالا شما برای آمریکا کار می‌کردید، جا داشت که طفره بروید و تولید کم شود؛ اما از امروز برای جمهوری اسلامی کار می‌کنید. من آنها را تشویق به کار کردم و بیان کردم پیامبر (ص) فرموده‌اند که زمین بر زیر سه چیز می‌لرزد: زیر گام‌های استوار مجاهدین فی‌سبیل‌الله، زیر نوک قلم عالم و دانشمند به هنگام نوشتن معارف اسلامی و زیر چرخ و ماشین کارگر موقع تولید کردن».

با سخنان من کارگران مشغول فعالیت شدند و بعد این شش تا دختر را بیرون کردند و در را هم بستند. بعضی روسری‌ داشتند و بعضی هم بی‌حجاب بودند. من آمدم داخل خیابان و به دخترها گفتم: «بروید». گفتند: «ما نمی‌رویم، آزادی است». من هم گفتم: «همین‌جا باشید؛ اما یک سؤال دارم جواب مرا بدهید، اینجا تعداد زیادی کارگر هست که اکثراً هم جوان‌های ازدواج نکرده‌اند، چرا هیچ مردی با شما نیامده و شما شش نفر زن آمده‌اید و چرا شش تا مرد نیامدند؟!» اینها سرشان را پایین انداختند. در حدود چهل پنجاه کارگر هم آنجا بودند. من گفتم:‌«هرکسی مسلمان است و پیرو امام، ایستادن در اینجا حرام است، بیایید داخل». همه داخل کارخانه‌ شدند. من هم به این شش دختر گفتم تا هر موقعی که می‌خواهید اینجا بایستید، مال شما باشد.

از آن تاریخ به بعد بیشتر کارهای ما به همین صورت بود گروهک‌ها حتی روز اول را نگذاشته بودند که به روز دوم برسد و شروع به فتنه‌انگیزی کردند و می‌گفتند که حق و سهم ما را از انقلاب بدهید.

روز ۲۲ بهمن در بیت امام بودیم که گفتند تانک‌ها به اقامتگاه امام حمله کرده‌اند. مقر امام دو تا در داشت: یکی در از طرف خیابان داشت و یکی از کوچه‌ پشت. تا گفتند تانک‌ها حمله کرده‌اند، من پریدم زود ماشین سوار شدم و فوری به سه راه امین‌حضور آمدم و داد و هوار کردم که مردم بدوید تانک‌ها به مقر امام حمله کرده‌اند. در عرض چند دقیقه مردم با تیرآهن و نردبان و صندوق‌های قراضه و… یک سد عظیمی درست کردند. بلافاصله به طرف خیابان مجاهدین، آبسردار، آمدم و در آنجا هم داد و هوار کردم، مردم حتی ماشین‌هایشان را به آنجا آوردند و رها کردند که راه بسته شود. وقتی برگشتم دیدم یک تانکی را به غنیمت گرفته‌اند و می‌آورند. روی تانک این‌قدر جمعیت بود که جا نبود. مردم وقتی دیدند که این تانک غنیمتی است راه را باز کردند. راننده هم نظامی نبود و خیال می‌کرد که تانک هم مثل کامیون یا وانت است، لذا یک جریان تأسف‌باری پیش آمد. تانک به درخت‌ها گیر کرد و جمعیت روی تانک لابلای تانک و درختان پرس شدند بعضی فوت کردند و بعضی هم دست و پایشان شکست.

مرتب ماشین‌ها بوق می‌زدند، مردم افراد رژیم را می‌گرفتند و می‌آوردند. یک بار کسی را آوردند که چشمانش بسته بود، توی حیاط که او را داشتند می‌بردند به او گفتند سرت را خم کن به طاق نخورد، در حالی که اصلاً طاقی نبود. او هم سرش را خم کرد گفتند باز هم خم‌تر کن، سرش را آن‌قدر خم کرد که نزدیک بود به زمین برسد. یک وقت دکتر یزدی از پله‌ها پایین آمد  تا چشمش به این فرد افتاد پرسید او را از کجا گرفته‌اید، گفتند از سفارت آمریکا. خیلی ناراحت و عصبانی شد و گفت: چشمانش را باز کنید، بعد خودش چشمان او را باز کرد و گفت: «این را از همان‌جا که آوردید برگردانید». آن فرد که ایرانی هم بود از من پرسید: «این کیست؟» من گفتم: «دکتر یزدی». تا شنید خیلی خوشحال شد و شروع به بوسیدن دکتر یزدی کرد و گفت: «آقای دکتر! مدارک من توی ماشین است، بگویید این پرونده‌ها را به من بدهند». دکتر یزدی هم خندید و گفت: «نترس در سیا هست.» به دستور دکتر یزدی این فرد را بردند.

طیف دکتر یزدی و امثال او از همان اول برداشت ناصواب از اسلام داشتند و معلوم بود که با آمریکایی‌ها سروسرّی دارند.

در همان زمان عده‌ای از ساواکی‌ها تجمع کرده بودند. من آمدم تا به بیت امام خمینی بروم، یکی از آنها جلو آمد و گفت: «آقا من یک عرضی دارم.» گفتم: «بفرمایید». گفت: «ما همه ساواکی هستیم، آمدیم تا تقاضایی بکنیم، ما را به زندان ببرید برای اینکه اگر بیرون باشیم مردم ما را می‌کشند». من آمدم خدمت حضرت امام و موضوع را به ایشان گفتم. امام فرمودند: «به حاج مهدی عراقی گویید. اگر نبود و آقای عسگراولادی بگویید». من خدمت حاج مهدی رفتم و موضوع را گفتم. حاج مهدی هم گفت: «به آنها بگو فعلاً بروید، چند روز دیگر بیایید الان نه وضع زندان‌ها سروسامان دارد و نه کسی هست». من هم آمدم و به آنها گفتم، ولی آنها اصلاً‌ نمی‌رفتند. نهایتاً اصرار می‌کردند پس یک نوشته بدهید که ما خودمان آمدیم و معرفی کردیم که اگر مردم جلوی ما را گرفتند بگوییم که ما رفته‌ایم و خودمان را معرفی کرده‌ایم. من این مطالب را به حاج مهدی گفتم. گفت: «نه الان نوشته هم نیست. بگو بروند چند روز دیگر بیایند».

در همان ایام یادم می‌آید پدر یکی از ساواکی‌ها که از طریق هیأت مرا می‌شناخت. آمده بود پیش من و می‌گفت: «پسر من ساواکی است و ما نمی‌دانستیم که از رده‌های بالای ساواک بوده و حتی آقای بهشتی را بازجویی کرده است و اصرار دارد که خودش را معرفی کند، شما برنامه او را درست کنید». من رفتم پیش حاج مهدی و با ایشان در میان گذاشتم. حاج مهدی هم گفت: حالا سرمان شلوغ است بگو بعداً بیاید بعد از چند روز مجدد آمد و گفت:‌ که پسرم معتاد شده است و از شدت ناراحتی تریاک می‌کشد و از شدت ترس و ناراحتی موهای سرش را کنده است. چند روز دیگر آمد و گفت: که پسرم سکته کرده است و این در حالی بود که بعدها بازرگان این‌قدر به اینها میدان داد که آمدند و تظاهرات کردند که حقوق و پاداش و عیدی ما را بدهید.

مدتی که در مدرسه علوی در بیت امام بودم، حدیث حال ما همان «لایدرک و لایوصف» بود، اصلاً باورمان نمی‌شد که بیداریم. آدم گاهی احساس می‌کرد خوب است و جن‌زده شده است. باور نمی‌کردیم که برویم و پشت سر امام نماز جماعت بخوانیم. تا وقتی آنجا بودم بعضی شب‌ها آخرهای شب برای استراحت دو سه ساعته منزل می‌رفتم و صبح زود دوباره برمی‌گشتم، باور نمی‌کردم صبح و شب هر موقع که بخواهیم می‌توانیم امام را ببینیم.

یک خاطره جالب هم از شهید محلاتی در بیت امام دارم. کارت ورود به بیت امام توسط حاج مهدی عراقی به منزل فرستاده شده بود. بعد از دریافت کارت، من آمدم به بیت امام و شهید محلاتی را که دیدم گفتم: «مرا می‌شناسی، من مهدوی هستم» بعد با گلایه گفتم: «تو باید برای من کارت بفرستی یا حاج مهدی؟!» شهید محلاتی گفت: «من سرم شلوغ است». گفتم: «حاج مهدی که سرش از تو شلوغ‌تر است». می‌خواستم به ایشان بگویم که حواست پرت بوده ولی حاج مهدی حواسش جمع‌تر بوده و کارت به در خانه فرستاده است. در آن مدت همه‌اش فکرمان این بود که کجا برویم، کجا درگیری شده است یک بار از یکی از پادگان‌های تهران زنگ زدند و گفتند که دارند پادگان را غارت می‌کنند به من گفتند خودت را زود به آن پادگان برسان. من با شتاب به پادگان آمدم. دیدم مردم دارند وسایل و اسلحه‌های پادگان را می‌برند. رفتم روی بلندی  برای مردم صحبت کردم و گفتم: «آقایان! این ارتش، دیگر ارتش شاه نیست، ارتش امام و اسلام است،‌گناه و حرام است اگر یک برگ از درختان اینجا بکند. هر کسی هرچه برداشته بیاورد و سرجایش بگذارد. مردم هم خیلی به روحانیت احترام می‌کردند و واقعاً گوش می‌دادند. پادگان خیلی بزرگی بود. از آنجا بازدید کردم و پادگان را به دست چند نفر از بچه‌های آشنا سپردم.

افسری آمده بود و التماس می‌کرد که لباس‌هایم و کیفم اینجا جا مانده و ظاهراً می‌خواست با این کار مدارکی از پادگان خارج کند که گفتم: امکان ندارد. آنجا بودم که از بیت امام زنگ زدند و گفتند خودت را به پادگان قوچک برسان. همین صحنه باز در پادگان قوچک در تهران‌پارس بود که برای مردم صحبت کردم و پادگان را دست چند نفر از بچه‌ها سپردم. شب ۲۲ بهمن وقتی به بیت امام در مدرسه علوی برمی‌گشتم، غذا نخورده بودم و هوا هم خیلی سرد بود. وارد تهران‌پارس که شدم تمام کوچه‌ها و خیابان‌ها سنگربندی بود. دو سه ساعت طول کشید تا یک مسیری را برگشتم. وقتی وارد مدرسه  علوی شدم در زیرزمین غذا داده می‌شد. سه چهار تا از دوستان را دیدم که به تلویزیون نگاه می کنند و در تلویزیون فردی صحبت می‌کند از صبح دویده بودم و هم سرما خورده و هم گرسنه بودم. یکی گفت: «ببین کیست که صحبت می‌کند» گفتم: «هرکسی صحبت می‌کند، ما را ول کن.» اصرار کرد که نگاهش کنم. من هم به ناچار نگاه کردم دیدم فردی است که سرش را باندپیچی کرده، دقت کردم دیدم نصیری رئیس ساواک است که مردم آنقدر او را زده بودند که سرش شکسته بود و داشت اظهار ندامت و پشیمانی می‌کرد تا بدین وسیله خودش را تبرئه کند و می‌گفت: المأمور معذور.

در همین دوران از کاخ گلستان زنگ زدند که کاخ در حال غارت شدن است. من به آنجا رفتم و مردم را جمع کردم و گفتم: «این اموال دیگر مال شاه نیست، بیت‌المال است». مردم عده‌ای از سربازان و چند افسر را گرفت بودند. این نیروها از ترس لباس‌هایشان را درآورده بودند که ظاهر ارتشی و نظامی نداشته باشند. آنها گریه می‌کردند و به من گفتند که مردم ما را می‌کشند. من گفتم: «نترسید به عهده من» مردم تا آمدند حمله کنند، گفتم: مردم!‌اینها تسلیم شده‌اند. اینها را آوردیم بیت امام و پشت بیت یک جایی بود، آنها را راهنمایی کردم.» در همان حال زنگ زدند که مردم سفارت انگلستان را غارت می‌‌‌کنند، به خیابان فردوسی رفتم. تیراندازی می‌شد: هم از داخل سفارت و هم از بیرون، دو طرف تیراندازی می‌کردند. مردم تا چشمشان به من افتاد که روحانی هستم، منتظر بودند که ببینند من چه می‌گویم. به سختی توانستم اوضاع را آرام کنم که فعلاً‌ مملکت آرامش می‌خواهد، باید حالت عادی به خود بگیرید و الان موقع درگیری نیست.

در خیابان شوش شرقی و خزانه بخارایی قبل از انقلاب پایگاهی بود که عده‌ای از جوانان سلحشور جلسات بسیار مهمی در آنجا برگزار می‌کردند که من هم به آن جلسات می‌رفتم؛ البته چند نفر منافق نیز در جمعیت نفوذ کرده بودند که بعدها شهید مخبر را در مسجد فاطمیه ترور کردند. وقتی من به بیت امام آمدم، دیدم یکی از آن منافقین آمده و جز خدمه بیت شده‌ است. او را شناختم  و مچش را گرفتم و گفتم: پاشو برو بیرون او را از قبل می‌شناختم، از همان زمانی که ممنوع‌المنبر بودم و دستگاه غضب کرده بود و با سختی زندگی می‌کردم در حالی که درآمدی هم نداشتم، این فرد از من دعوت کرده بود یک ماه در منزلی منبر بروم. من هم مدت یک ماه از خیابان ری تا ته خزانه بخارایی می‌رفتم و نهایتاً هم پول بنزین هم روی دستم ماند. او از طرفی رفت ما هم از طرفی دیگر آمدیم من او را از قبل می‌شناختم و دیدم که در بیت امام نفوذ و جاخوش کرده است بیت امام در آن زمان مدرسه علوی بود این فرد در آنجا از خدمه‌ها بود به دوستان  گفتم این منافق است بعضی هنوز متوجه نبودند که منافق یعنی چه، وقتی بعضی وساطت کردند که این فرد حالا آمده خدمت کند پس بگذارید باشد، من او را بیرون کردم؛ اما آنجا کسی به کسی نبود. اگر کسی هم می‌آمد و در بسته را فشار می‌داد و می‌رفت روی صندلی می‌نشست انگار همه کاره آنجا بود.

خاطره‌ای از آیت‌الله خلخالی

در بیت امام، آیت‌الله خلخالی را زیاد می‌دیدم. یک حالت خاصی داشت و مریض حال هم بود، پایش را روی زمین می‌کشید و حتی قدم‌هایش را نمی‌توانست درست بردارد. آقای خلخالی را از قبل می‌شناختم، در زندان با هم بودیم و یک بار هم در مکه در اتوبوس به حرم می‌رفتم که ایشان هم آنجا بود. تا چشمش به من افتاد بلند شد مرا بغل کرد و بوسید. حتی در بعثه امام که عده زیادی از حجاج بودند، بلند شد و ده دقیقه راجع به من صحبت کرد که فلانی چنین و چنان است. وقتی داخل اتوبوس بودیم به من گفت: «کجایی، مشغول به چه کاری هستی و چه شغلی داری». گفتم: «من روضه می‌خوانم». گفت: «باز هم داری شوخی‌ می‌کنی؟!» گفتم: «جدی است شوخی ندارم.» هرچه گفت: شوخی می‌کنی، من گفتم: «روضه می‌خوانم و جایی نیستم». گفت: «اداره می‌شوی!؟» گفتم: «می‌شود امام حسین (ع) نوکرش را اداره نکند» خیلی توی فکر رفت. یکی دو دقیقه سکوت کرد و گفت: «راه درست را تو رفتی، من اشتباه کردم». بعد هم گفت: «ای ناقلا! در زندان هم بودیم یک عده را می‌گفتند آمریکا، یک عده را فرانسه و به شما هم می‌گفتند کویت از نظر کوچکی و استقلال، ای ناقلا باز هم استقلال خودت را حفظ کردی، من اشتباه کردم راه درست را تو رفتی».

بنی‌صدر

جلوی اتاق امام یک هشتی بود که اندازه‌اش حدود پنجاه متر بود. آنجا صندلی گذاشته بودند و افراد می‌نشستند ما سه نفر معمم آنجا نشسته بودیم که یک فردی آمد و کنار دستم نشست. بغل دستی من گفت که بنی‌صدر همین است. ما او را نمی‌شناختیم. و لذا بلند نشدیم. او خیلی ناراحت شد که چرا به او احترام نکردیم و بلند نشدیم. قبل از اینکه حرفی بشود، به دوستان گفتم: «این خیلی دم خطرناکی است». گفتند: «چرا؟» گفتم: «ببین چه توقعی دارد که ما حتماً  جلویش بلند شویم و هنوز از راه نرسیده توقع دارد که به قد جلویش بایستیم و تعظیم کنیم.

انتهای پیام/ب

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *